دشمني با دين، خصومت با ملت‌ها؛ چهره پنهان استعمار انگليس

بررسي توانمندي فكري و فرهنگي و پويايي هويت در هر دوره‌اي از تحولات مي‌تواند شاخصي قابل اطمينان و گويا براي تشخيص چگونگي حيات اجتماعي به شمار آيد. مواجهه نخبگان فكري و فرهنگي، كه حافظان هويت و از مولدان آن نزد هر ملتي محسوب مي‌گردند، مي‌تواند نشان دهد كه ساختار و بافت موجود جامعه به كدام سو و با كدام انگيزه و نيرو حركت مي‌كند. آقا سيداحمد رضوي، مشهور به «اديب پيشاوري»، كه تامل در آراي وي حكايت از سرزندگي فرهنگ ايراني ــ اسلامي در آن دوران و به تعبير ديگر نفوذ اين فرهنگ در فكر و رفتار ايراني دارد، روشن مي‌سازد كه مقاومتي بنيادين در برابر استعمار وجود داشته است كه اين واقعيت اصالت فرهنگ و هويت در اين مرز و بوم را نشان مي‌دهد. نوشتار زير، كندوكاوي محققانه در آراي ايشان مي‌باشد.
آقا سيد احمد رضوي،‌ مشهور به‌ «اديب‌ پيشاوري» (1260.ق‌ ــ 1309.ش)، حكيم، رياضي‌‌دان، اديب‌ و حماسه‌سراي‌ بزرگ‌ اسلامي‌ ايران‌ در عصر مشروطه‌ است‌ كه‌ در كثرت‌ و تنو‌ع‌ معلومات، يگانة‌ روزگار خود شمرده‌ مي‌شد و شخصيتي‌ چون‌ اديب‌ ياسمي، او را برترين‌ شاعر ايران‌ در عصر اخير دانسته‌ است. وي‌ در نوجواني، تمامي‌ مردان‌ قبيله‌اش‌ را، كه‌ در قيام‌ بر ضد انگليسي‌ها شركت‌ كرده‌ بودند (1857ــ 1858.م)، از دست‌ داد و ناگزير از موطن خود نقل مكان كرد و به‌ كابل‌ و سپس‌ مشهد رفت. غم‌ قتل‌ عزيزان، و درد غربت، همواره‌ قلبش‌ را مي‌فشرد، ولي‌ او فرصت‌ را از دست‌ نداد و تمامي‌ توانش‌ را در راه تحصيل‌ فقه، ادب‌، تفسير، حكمت، رياضي‌ و تاريخ‌ به‌ كار گرفت‌ و بدين‌ منظور به‌ شهرهاي‌ متعدد سفر كرد كه‌ از آن‌ جمله‌ مي‌توان‌ به‌ هرات‌ و مشهد و سبزوار اشاره‌ كرد. نهايتاً‌ در تهران‌ حوزة‌ درس‌ و ارشاد گسترد و ديري‌ نگذشت‌ كه‌ محضرش‌ محفل‌ دانش‌پژوهان‌ و ادب‌‌دوستان‌ گشت. علامه‌ محمد قزويني، فروزانفر، فروغي، عباس‌ اقبال‌ و دهخدا از كساني‌ هستند كه‌ از محضرش‌ بهره‌ها گرفته‌اند. حافظه‌اي‌ سرشار و ذهني‌ وقاد داشت‌ و در كثرت‌ و تنو‌ع‌ معلومات، يگانة‌ عصر خود شمرده‌ مي‌شد. زماني‌ كه‌ در تير 1309.ش‌ درگذشت‌ و ضمن‌ تشييعي‌ باشكوه، در امام‌زاده‌ عبدالله واقع‌ در زيارتگاه حضرت‌ عبدالعظيم‌ عليهما السلام‌ به‌ خاك‌ رفت، وزير فرهنگ‌ وقت‌ اعلام‌ كرد: «عالَمِ‌ علم‌ و ادب، شخصيتي‌ را از دست‌ داد كه‌ به‌ وجود آمدن‌ چون‌ او، مشكل‌ و بلكه‌ محال‌ است.»[1]
جالب‌ آن‌ است‌ كه‌ اشتغالات‌ علمي‌ و ادبي‌ اديب، مانع‌ توجه‌ دقيق‌ و مستمر به‌ «مشكلات‌ اجتماعي‌ مسلمين» نبود و همواره‌ به‌ «مصائب‌ ايران‌ و شرق» و دفع‌ «تجاوز استعمار» از سرزمين‌هاي‌ اسلامي‌ مي‌انديشيد. اشعارش‌ در «ديوان» و «قيصرنامه»، حاوي‌ شرح‌ تجاوز دول‌ اروپايي‌ به‌ شرق، و تحريض‌ مسلمانان‌ به‌ قيام‌ عليه‌ استعمار است. شعر وي‌ آينه‌اي‌ تمام‌نما از رفتار زشت‌ دول‌ استعماري‌ غرب‌ با شرقيان‌ مي‌باشد‌ و رمز و راز پيدايش‌ مشكلات‌ كنوني‌ شرق‌ را دربردارد.
راقم‌ سطور پيش‌ از اين، ديدگاه‌هاي‌ اديب‌ نسبت‌ به‌ امريكا را طي‌ مقاله‌اي‌ در همين‌ مجله‌ بررسي كرده،[2] و در اين مقاله‌ ديدگاه‌هاي‌ وي‌ را راجع‌ به‌ استعمار بريتانيا بيان نموده است. مأخذ ما در نقل‌ اشعار اديب، «ديوان‌ اشعار» وي‌ (جمع‌ و تحشيه‌ و تعليقات‌ مرحوم‌ عبدالرسولي) و نيز مثنوي‌ «قيصرنامه» (نسخة‌ خطي‌ شماره‌ 13768 كتابخانة‌ مجلس‌ شوراي‌ اسلامي) مي‌باشد. در طول‌ مقاله، همه‌ جا از ديوان‌ اشعار اديب‌ با رمز «د» و از قيصرنامه‌ با رمز «ق» ياد كرده‌ايم.
1ــ بريتانياي‌ كبير؛ شيطان‌ بزرگِ‌ آن‌ روزگار
داناي‌ پيشاور، استعمار انگليس‌ را ــ به‌ روزگار خويش‌ ــ دشمن‌ اصلي‌ امت‌ اسلام‌ و شيطان‌ بزرگ‌ جهان‌ مي‌شمرد و معتقد بود كه‌ آشوب‌ و اضطراب‌ گيتي‌ از اين‌ اژدها بوده‌ و قرار و آرام‌ آن‌ نيز در سركوبي‌ وي‌ نهفته‌ است‌ (ق/ صص251، 208، 350 و نيز صص 531 ــ532). از ديد اديب، بريتانيا «دشمن‌ دين»، «ديو رجيم»، و «افعي‌ عالم‌گزاي» عصر محسوب‌ مي‌شد و رد پاي‌ وي‌ در نوع‌ فتنه‌‌ها و توطئه‌هاي‌ ضد‌ اسلامي، ضد‌ شرقي‌ و ضد‌ ايراني، آشكار بود. وي‌ حتي‌ روس‌ تزاري‌ را، با همة‌ غرور و تحكمي‌ كه‌ در دو دهة‌ اول‌ قرن‌ بيستم نسبت‌ به‌ ايران‌ (و عثماني) نشان مي‌داد، در سياست‌ خارجي‌ بازيچة‌ انگليس‌ مي‌انگاشت‌ و به‌ لحاظ‌ تباني‌هاي‌ پنهان‌ لندن‌ با دولت‌ تزاري‌ در فاصلة‌ سال‌هاي‌ 1907ــ1917 در باب‌ خاورميانه‌ و ايران، بريتانيا را در جنايات‌ فجيعي‌ كه‌ روس‌ها آن‌ ايام‌ در ايران‌ انجام‌ دادند شريك‌ جرم،‌ بلكه‌ «سببِ‌ اقواي‌ از مُباشر» مي‌شمرد: مگو روس؛ كاين‌ فتنه‌ انگريز كرد/ همه‌ كار، اين‌ فتنه‌انگيز كرد! (ق/ ص279).
2ــ انگليس؛ آتش‌‌افروز اصلي‌ در جنگ‌ جهاني‌ اول‌
به‌ ديدة‌ حكيم‌ پيشاور، در جنگ‌ جهاني‌ اول، بريتانيا «نقش‌ اول» را در ايجاد آتش‌ جنگ‌ بر ضد متحدين‌ و كشاندن‌ پاي‌ امريكا به‌ جبهة‌ ستيز با آلمان بر عهده‌ داشت. مي‌دانيم‌ كه‌ پس‌ از ختم‌ اين جنگ‌، درباره‌ عامل‌ يا عوامل‌ اصلي‌ ايجاد آن، نظريات‌ گوناگوني‌ ابراز شد. عده‌اي آلمان را مسئول‌ اصلي‌ ايجاد جنگ‌ تلقي مي‌كردند‌ و گروهي‌ ديگر، بار گناه‌ را بيشتر متوجه متفقين‌ مي‌دانستند و بالأ‌خره‌ گروه‌ سوم‌ معتقد بودند كه‌ هر دو جناح، تا حدودي‌ به‌ يكسان، در بر افروختن‌ جنگ مقصر بوده‌اند. نظرية‌ اول، خاصه‌ در سال‌هاي‌ نخستين‌ پس‌ از جنگ، و تحت‌ تأثير تبليغات‌ دول‌ فاتح، رونقي‌ ويژه‌ داشت. اما به‌ مرور كه‌ غبار تبليغات‌ فرو نشست، نظريات‌ ديگر، خاصه‌ نظرية‌ سوم‌ قوت‌ گرفت‌ و كساني‌ نيز، بر صحت‌ نظرية‌ دوم‌ پاي‌ فشردند.[3] اديب‌ پيشاوري‌ نيز، با شناختي‌ كه‌ از ماهيت‌ و سوابق‌ عملكرد انگليس‌ در شرق‌ داشت‌ (و نيز با توجه‌ به‌ موضع‌ مقبول‌ قيصر آلمان‌ ــ ويلهلم‌ دوم‌ ــ در اعلام‌ حمايت‌ از استقلال‌ و آزادي‌ مسلمانان‌ جهان)، مقصر اصلي‌ را (به‌ويژه‌ در آتش‌‌افروزي‌ عليه‌ آلمان) استعمار انگليس‌ مي‌دانست‌ و معتقد بود كه‌ بريتانياي‌ آزوَر، براي‌ تسخير بازار جهان، و نيز به‌ علت‌ «هراس» و «حسد»ي‌ كه‌ نسبت‌ به‌ رايش‌ دوم‌ داشت، اين‌ جنگ‌ مهيب‌ را ايجاد كرده‌ بود و بر آتش‌ آن‌ نفت‌ مي‌پاشيد: پي‌ سود بازار سوداگري‌/ برانگيخت‌ خصمِ‌ شه‌ اين‌ داوري‌ (ق/ ص381)؛ آز و هراس‌ و حسدي‌ كه‌ در طي‌ جنگ، افسر و ديهيم‌ بسياري‌ از شاهان‌ را به‌ باد داد (ق/ صص210ــ209 و 215). از زبان‌ روسيان‌ شكست‌‌خورده، به‌ شاه‌ آلمان‌ مي‌گويد: بر ما، كه‌ بد كرده‌ و به‌ جنگ‌ تو آمده‌ايم، ببخشاي‌ و آتش‌ خشم‌ خويش‌ را يكسره‌ متوجه‌ انگليس‌ كن‌ كه‌ آتش‌افروز اصلي‌ و مسبب‌ حقيقي‌ جنگ، اوست‌ (ق/ صص 269ــ267 و نيز: صص 362ــ360). نيز به‌ روزگاري‌ كه‌ ارتش‌ آلمان‌ هر لحظه‌ ضربات‌ كاري‌ تازه‌اي‌ به‌ پيكر انگليس‌ و همراهان‌ وي‌ مي‌زد، خطاب‌ به‌ انگليس‌ مي‌گويد:
بسي‌ خانمان‌هاي‌ بوده‌ كهن‌
ز رخن?‌ تو شد كنده‌ از بيخ‌ و بن...
به‌ روباه‌‌بازي، شدي‌ ملك‌‌گير
ز صد دام‌ جستي، چو روباه‌ پير
به‌ دامن‌ در افكندت‌ ايدون‌ قضا
كه‌ هرگز نيابي‌ از آنجا رها
به‌ خون‌ كسان‌ ريختن، اي‌ شگفت!
هميشه‌ تو را كار بالا گرفت‌
تبه‌ گشت‌ روس‌ و فرانسيس‌ هم‌
به‌ دنبال‌ جم، رفت‌ بلقيس‌ هم‌
نثار تو كردند اين‌ هر دو، جان‌
كه‌ بركنده‌شان‌ شد، ز بُن، خانمان‌ (ق/ ص 215 و نيز 268ــ267)
در مسمطي‌ جالب‌ ــ كه‌ در دوران‌ فتوحات‌ برق‌آساي‌ آلمان‌ سروده‌ ــ با استفاده‌ از آرايه تمثيل، مسائلي‌ همچون‌ نحوة‌ شروع‌ جنگ‌ جهانگير، نقش‌ عمدة‌ انگليس‌ در آتش‌افروزي‌ و نهايتاً‌ شكسته‌ شدن‌ شاخ‌ گستاخي‌ وي‌ به دست آلمان‌ را به‌ تصوير كشيده‌ است. برپاية‌ اين‌ مسمط، انگليس، «زاغ» ــ ضرب‌‌المثل‌ شومي‌ و نحوست‌ ــ است‌ و آلمان‌ (متحد دولت‌ مسلمان‌ عثماني، و درگير با دشمنان‌ بالفعل‌ اسلام‌ و مسلمانان) «هماي‌ فرخنده» ــ پرندة‌ سعادت ــ و جنگ‌ جهانگير، عرصة‌ ستيز «زاغ‌ و هما» (حُسنِ‌ اين‌ تشبيه، زماني‌ بيشتر آشكار مي‌شود كه‌ توجه‌ داشته‌ باشيم‌ عقاب، نشان‌ آلمان‌ بود). زاغ‌ شوم‌ ــ كه‌ از فرّ‌ هما، هراسان‌ شده بود و بدان‌ رشك‌ مي‌برد ــ نخست‌ به‌ سراغ‌ «زغن» (روس‌ تزاري) رفت‌ و او را ‌فريفت. سپس‌ به‌ اغوا و تحريك‌ «صُعوه» و «دُمسيجه» ــ فرانسه‌ و بلژيك‌ ــ اقدام كرد تا با كشيدن‌ پاي‌ آنان‌ به‌ جنگ‌ با هماي‌ آلمان، خود را از چنگال‌ حريف‌ رها سازد‌ و بلكه‌ رقيب‌ ديرينه‌ را از پاي‌ دراندازد. اينان، با تفتين‌ زاغ‌ انگليس، به‌ عرصة‌ نبرد قدم ‌گذاشتند و ديري‌ نگذشت كه‌ مصداق‌ مَثَلِ‌ معروف‌ تازي‌ شدند: اذا كانَ‌ الغُرابُ‌ دليلَ‌ قوم‌ / سَيَهديهِم‌ الي‌ دارِ‌ البَوار! (د/ صص‌ 180ــ178).
بر پاية‌ اين‌ تحليل، اديب‌ اولاً‌ مسئوليت‌ قتل‌ كساني‌ را كه‌ در جنگ‌ با آلمان‌ سر و افسر باختند، متوجه‌ لندن‌ مي‌دانست‌ (ق/ ص 235)؛ ثانياً‌ به‌ قيصر آلمان‌ توصيه‌ مي‌كرد كه‌ از قطع‌ شاخه‌هاي‌ درخت‌ فتنه‌ ــ يعني‌ فرانسه‌ و... ــ بپرهيزد و به‌ قلع‌ ريشة‌ آن‌ ــ نابودي‌ انگليس‌ ــ اقدام كند؛ در معني، گنجشك‌ را بگذارد و گاو را بكشد!
ز خون‌ عدو، چنگ‌ الماس‌‌وار
تو را باد پيوسته‌ آهار دار
گرت‌ پيه‌ بايد بكش‌ گاو ديه‌
كه‌ گنجشك‌ را در شكم‌ نيست‌ پيه! (ق/ ص 86)
سخن كه بدينجا رسيد، ذكر نكته‌اي خالي از لطف نيست:
اديب پيشاوري عموم‌ دول‌ غربي‌ (جز آلمان عصر‌ ويلهلم‌ و متحدانش) را دشمن‌ اسلام‌ و مسلمانان‌ مي‌شمرد؛ منتها معتقد بود كه‌ در ميان‌ رجال‌ سياسي اين‌ دول، كمابيش‌ افراد خوب‌ نيز يافت‌ مي‌شود. اما دولتمردان‌ انگليس، همگي‌ بي‌استثنا شر‌ و پليدند‌ و خصم‌ اسلام‌ و شرق مي‌باشند. هر قوم، خوب‌ و بد دارد، ولي‌ خاك‌ انگلستان‌ ــ در عرصة‌ سياست‌ خارجي‌ ــ گويي‌ جز بچة‌ ابليس‌ بيرون‌ نمي‌دهد!
ز هر قوم، خوب‌ و بدي‌ خاسته‌
كه‌ گيتي‌ به‌ خوب‌ و بد آراسته‌
وليكن، به‌ انصاف، كز انگليس‌
نيامد برون‌ جز كه‌ بچ?‌ ابليس‌ (ق/ ص498ــ497)
ادعاي‌ فوق، عجيب‌ و سنگين‌ مي‌نمايد، ولي‌ ظاهراً‌ چاره‌اي‌ جز پذيرفتن‌ آن‌ نيست. چون‌ وقتي‌ كه‌ حتي‌ ادوارد براون‌ نيز (با آن‌ همه‌ ادعاي‌ ايران‌‌دوستي‌ و فرهنگ‌ خواهي) به‌ نوشتة‌ يحيي‌ دولت‌ آبادي‌ در «حيات‌ يحيي»، قرار بود در قرارداد وثوق‌ الدوله، مستشار انگليسي‌ حاكم‌ بر وزارت‌ فرهنگ‌ ايران‌ شود، ديگر چگونه‌ مي‌توان‌ در طبقه‌ و هيئت‌ حاكمة‌ بريتانياي‌ آن‌ روز، كسي‌ را از شركت‌ در جنايات‌ آن‌ امپراتوري‌ مبر‌ا شمرد.
3ــ استعمار انگليس؛ ديو هزار چهره‌
اديب پيشاوري، در وصف‌ شومي‌ و پليدي، و شدت‌ و عمق‌ خطر انگليس، و نيز شرح‌ شگردهاي‌ ظريف‌ و ترفندهاي‌ موذيانة‌ وي، از تعابير و تماثيل‌ گويا، دقيق‌ و گوناگوني‌ بهره‌ جسته‌ و در قالب‌ هريك‌ از آن‌ تعابير، يك‌ يا چند خصلت‌ از خصال‌ زشت‌ آن‌ قدرت‌ استعماري‌ را هنرمندانه‌ معرفي‌ كرده‌ است. بعضي‌ از اين‌ تعابير ــ كه‌ نشان‌دهنده هنر تمثيل، قدرت‌ تخيل، قوة‌ بيان، غناي‌ واژگان‌ و در عين‌ حال‌ وسعت‌ اطلاع، و در عين‌ حال‌ عمق‌ كينه‌ و دشمني‌ «اصولي» وي‌ نسبت‌ به‌ استعمار انگليس‌ است‌ ــ عبارت‌اند از:
افعيِ‌ عالَم‌‌گزاي‌ (د/ ص 180)، ابليس‌ گيتي‌ دام‌ و عالَمگير (د/ ص 19)، اژدهاكيشِ‌ مردم‌گزاي‌ و زهر افشان‌ (ق/ ص 269)، استاد مكر و فريب‌ (ق/ ص 490)، بوزينة‌ بي‌چشم‌ و رو و بازيگر (د/ ص 9 و نيز ق/صص 500ــ497 )، بوم‌ (جغد) زشت‌ و شوم‌ (ق/ ص 435)، پلنگِ‌ چو روبه‌ به‌ نيرنگ‌ جفت‌ (ق/ ص 623)، جادوي‌ مردم‌‌فريب‌ (ق/ ص 157)، جبار بي‌رحم‌ (د/ صص 22 و 49)، خارپشتي‌ كه‌ خارش، مكر و كيد است‌ (د/ ص 72)، خرچنگ‌ كژرفتار (د/ ص 331)، خواجه‌ بوالحيلت‌ و ام‌‌الخداع‌ (د/ ص 179)، درختي‌ كه‌ برگش‌ دروغ‌ و بارش‌ افسون‌ است‌ (ق/ ص 384)، دشمن‌ دين‌ (د/ ص 90)، ديو دوربين‌ و جادو سرشت‌ (ق/ ص 584)، ديو بي‌شرم‌ و لجباز (د/ ص 72)، ديو حيلت‌انديش‌ (د/ ص 72)، ديوي‌ كه‌ از دوزخ‌ بيرون‌ جسته‌ و جامة‌ حور پوشيده‌ تا بهشتيان‌ را بفريبد (د/ ص 20)، روباه‌ پير (ق/ ص 363)، زاغ‌ شوم‌ (ق/ ص 435)، پيرزني‌ فرتوت‌ كه‌ هزاران‌ اهرمن‌ در رحم‌ دارد (د/ ص 43)، سگ‌ شكاري‌ كه‌ در پوست‌ آهو رفته‌ و كار روبهان‌ مي‌كند (ق/ ص 565)، شب‌‌پره‌ (د/ ص 99)، شير دوشنده‌ از گاو ديگران‌ (ق/ ص 299)، فرعون، بلكه‌ بدتر از فرعوني‌ كه‌ تمساح‌‌وار از ميان‌ نيل‌ خون‌ سربرآورده‌ است‌ (د/ ص 136)، كژدمِ‌ بيننده‌ (د/ ص 99)، كشتي‌ فريب‌ و خدعه‌ و عشوه‌ (د/ ص 17)، كفتار افسونگر (د/ ص 19)، گربة‌ دزد و بي‌وفا، كه‌ شب‌ لقمه‌ مي‌دزدد و سحر روي‌ خود مي‌شويد! (د/ صص 112 و 45)، گرگِ‌ هيز و چشم‌خيره‌ (د/ ص 22)، گرگِ‌ روبه‌ منش‌ (ق/ ص 237)، گرگ‌ مكاري‌ كه‌ در پوست‌ ميش‌ رفته‌ و بره‌ و شيشك‌ مي‌‌درد (د/ ص 151)، گوسالة‌ زرين‌ سامري‌ (ق/ ص 263)، مار بد كيش، مار پردار (ق/ ص 423)، مار كردارِ‌ طاووس‌‌رنگ‌ (ق/ ص 257):
نديدم‌ به‌ مشرق‌ زمين‌ در
كسي‌به‌ فرياد بيچاره‌‌مردم‌ رسي‌
گرفتند دامان‌ قيصر به‌ چنگ‌
از اين‌ مار كردار طاووس‌رنگ‌
مرغ‌ شومي‌ كه‌ با دو بال‌ «جادو» و «زر» پرواز مي‌كند (ق/ ص 527)، مگس‌ بي‌حيايي‌ كه‌ مدام‌ چشم‌ به‌ سفرة‌ ديگران‌ دارد (د/ ص 17)، مور لاغري‌ كه‌ ــ بر اثر غارت‌ خلق‌ها ــ ماري‌ قوي‌ شده‌ است‌ (د/ ص 73)، موش‌ بدكاره، دزد و كافر (ق/ ص 490)، و موجودي‌ كه‌ خصلت‌ مور حريص‌ و مار گزنده، يكجا، در او گرد آمده‌ است، و بالاخره: كركس‌ زر رُبا و پيشرو دروغ‌‌آوران:
به‌ هند اندرون، كركس‌ زر رباي‌
بگسترد بال‌ از بريتانياي‌ (ق/ ص 405)
دروغ‌آوران‌ را تويي‌ پيشرو
دروغي‌ به‌ هر دم‌ زني‌ نو به نو (ق/ ص 272)
4ــ خصوصيات‌ استعمار انگليس‌
خصوصيات‌ استعمار انگليس، به‌ ديدة‌ اديب، از قرار زير است:
الف‌ــ سودجويي‌ و منفعت‌پرستي‌
سودجويي‌ و منفعت‌پرستي‌ شخصي، آن‌ هم‌ به‌ بهاي‌ زيان‌ و ورشكستگي‌ ديگران، ويژگي‌ بارز استعمار انگليس‌ طي‌ تاريخ‌ بوده‌ است. بريتانيا با پيشينية‌ سياه‌ خود نشان‌ داده‌ كه‌ سوداگري‌ است‌ كه‌ به‌ انگيزة‌ دستيابي‌ به‌ سود بيشتر، اقتصاد همة‌ كشورها را نابود مي‌خواهد:
به‌ هر مرز اندر كه‌ آمد فرود
پي‌ خويش، گسترد بازار سود
همه‌ راهِ‌ داد و ستدها شكست
‌پي‌ خويشتن، كيسة‌ سود بست‌ (‌ق/ صص 377ــ376)
چنان‌كه‌ آتش‌ جنگ‌ جهاني‌ اول‌ را نيز همو، به‌ منظور تسخير بازارهاي‌ جهان، برپا كرد:
پي‌ سود بازار سوداگري‌
برانگيخت‌ خصم‌ شه‌ اين‌ داوري‌
از اين‌ نقد و كالا بماند تهي‌
كه‌ دارد بدين‌ دو، تنش‌ فربهي‌ (ق/ ص 381)
قبلاً‌ گفتيم‌ كه‌ در قاموس‌ لُردان‌ لندن، گويي‌ واژه‌اي‌ به‌ نام‌ ايمان‌ به‌ مبدأ و معاد وجود ندارد. طبعاً‌ آنجا كه‌ ترس‌ از خداي‌ متعال‌ و شرم‌ از خلق‌ در كار نيست، «زيان‌ كسان‌ از پي‌ سود خويش‌ جُستن‌ و خواستن» نه‌ امري‌ شگفت، كه‌ بسيار هم‌ طبيعي‌ است! (ق/ ص 584). انگلستان، در روزگاري‌ كه‌ آفتاب‌ در مستعمراتش‌ غروب‌ نمي‌كرد، نه‌ تنها پرواي‌ مصالح‌ و منافع‌ كشورهاي‌ زيردست‌ و تحت‌الحماية‌ خويش‌ را نداشت‌، بلكه‌ زبان‌ حال، حتي‌ قالش، به‌ آنان، همه‌ اين‌ بود كه:
شما زر دهيد و شما سر دهيد
همه‌ بهر من‌ يكدگر را كشيد!
سر و جان‌ و زرتان‌ ببايد تباه‌
كه‌ تا من‌ فرازم‌ به‌ كيوان‌ كلاه! (ق/ ص 14)
بريتانيا اگر خورش‌ ناچيزي‌ هم‌ به‌ ساكنان‌ مستعمرات‌ مي‌داد، براي‌ آن‌ بود كه‌ شتروار، خار خورند و بار برند!
خورش‌ يافت‌ از تو، پس‌ آنگه‌ تو را
خورش‌ داد اندك، زبهر چرا!
نه‌ از بهر آنت‌ دهد اين‌ خورش‌
كه‌ يابي‌ تن‌آساني‌ و پرورش‌
مگر اينكه‌ جان‌ و تن، اندر رهش‌
نثار آوري، از پي‌ خرگهش‌
كه‌ خرگاه‌ او ابر سايد همي‌
ترا جان‌ به‌ دوزخ‌ گرايد همي‌
ترا مال‌ و جان‌ كرد بايد نثار
پي‌ فر‌ او، يكدل‌ و بنده‌وار... (ق/ صص 125ــ124)
ويل‌ دورانت، مورخ‌ مشهور امريكايي، كه‌ چندي‌ از نزديك‌ شاهد رفتار زشت‌ استعمار انگليس‌ با مردم‌ هند بوده‌، در كتابي‌ كه‌ به‌ منظور دفاع‌ از مظلوميت‌ هنديان‌ نوشته است‌ با اشاره‌ به‌ سير سلطة‌ انگليس‌ بر آن‌ كشور مي‌نويسد: ايالات‌ هند، يكي‌ بعد از ديگري، خواه‌ به‌ وسيلة‌ جنگ، خواه‌ به‌ ياري‌ رشوه، خواه‌ به‌ وسيلة‌ نشر اعلاميه‌هايي‌ مانند اعلامية‌ لرد دالهَوسي‌ (Lord Dalhausie)؛ كه‌ مطابق‌ مقررات‌ آن‌، پس‌ از مرگ‌ يك‌ شاهزاده‌اي‌ بدون‌ وارث‌ و جانشين، مال‌ و ملكش‌ به‌ دولت‌ بريتانيا تعلق‌ مي‌گرفت)، از تصرف‌ حكمرانان‌ بومي‌ خارج‌ مي‌شد‌ و به‌ تصرفات‌ دولت‌ انگليس‌ در مي‌آمد. در مدت‌ مديريت‌ اين لرد، به‌ اين‌ طريق‌ و بدون‌ سر و صدا، هشت‌ ايالت‌ مهم‌ هند به‌ تصرف‌ دولت‌ بريتانيا درآمد. به‌ شاهزادگان‌ و حكمداران‌ هندي‌ رسماً‌ اخطار مي‌شد كه‌ از دو چيز يكي‌ را بايد قبول‌ كنند؛ يعني‌ يا خود را براي‌ جنگ‌ و كشته‌ شدن‌ آماده‌ سازند، يا بايد هر قدر دولت‌ انگليس‌ بخواهد، باج‌ بدهند. اين‌ هم‌ طريق‌ ديگري‌ بود كه‌ بريتانيا براي‌ تصرف‌ ساير ايالات‌ هندوستان‌ در پيش‌ گرفت. در سال‌ 1870.م‌ دولت‌ بريتانيا چهار هزار، در سال‌ 1880.م پانزده‌هزار، در سال‌ 1890.م نودهزار‌ و در انتهاي اين قرن‌ (نوزدهم ميلادي) 133000 ميل‌ مربع‌ با اتخاذ اين‌ تدابير، به‌ متصرفات‌ خود افزوده‌ بود. ژان‌ مورلي (Gohn morlay) اعتراف‌ مي‌كند كه‌ فقط در قرن‌ نوزدهم، دولت‌ انگليس‌ 111 فقره‌ جنگ‌ در هندوستان‌ به راه‌ انداخت‌ و در تمام‌ آن‌ها، بدون‌ اينكه‌ به‌ يك‌ نفر سرباز انگليسي‌ محتاج‌ شود، قواي‌ هندي‌ را به‌ جنگ‌ و ستيز وامي‌داشت. ميليون‌ها هندي‌ با چشم‌ بسته‌ جنگيدند تا طوق‌ اسارت‌ و بندگي‌ به‌ گردن‌ هندوستان‌ بيفتد. تمام‌ مخارج‌ و مصارف‌ اين‌ جنگ‌ها تا دينار آخر، به‌ عنوان‌ اضافه‌ ماليات، از خود اهالي‌ گرفته‌ مي‌شد.[4]
لرد كرزن، نايب‌ السلطنة‌ مشهور و متبختر انگليس‌ در هند، در سال‌هاي‌ آغازين‌ قرن‌ بيستم، با اشاره‌ به‌ نقش‌ مؤ‌ثر ارتش‌ هند بريتانيا در سركوبي قيام‌ ضد انگليسي‌ بوئرها (واقع‌ در افريقاي‌ جنوبي) و نيز چيني‌ها، مي‌نويسد: «سال‌ گذشته‌ هندوستان‌ شركت‌ خود را در حفظ‌ منافع‌ امپراتوري‌ به‌ خوبي‌ نمايش‌ داد. فرستادن‌ فوري‌ ارتش‌ هندي» سبب «نجات‌ مستعمرة‌ ناتال‌ [ = بوئرها] گرديد. ارتش‌ هند بود كه‌ سفارت‌ انگليس‌ را در پكن‌ محفوظ‌ داشت. اگر دست‌ ما از طرف‌ مشرق‌ تا به‌ چين، و از طرف‌ مغرب‌ تا به‌ افريقاي‌ جنوبي‌ مي‌رسد شك‌ و ترديد نيست‌ كه‌ اين‌ موضوع‌ نفوذ ما را مدلل‌ مي‌دارد و البته‌ در بسط‌ اين‌ نفوذ، سپاهيان‌ هند مقام‌ مهمي‌ را احراز مي‌كنند.»[5]
ويل‌ دورانت، كتاب‌ خود را در 1930.م،‌ يعني‌ سال‌هاي‌ اوج‌ درگيري‌ مردم‌ هند با استعمار انگليس،‌ تاليف كرد. او در تشريح‌ وضع‌ جاري‌ ارتش‌ هند و استثمار آن‌ به منظور‌ پيشبرد اهداف‌ استعماري‌ انگليس‌ در نقاط‌ مختلف‌ جهان‌ خاطرنشان‌ مي‌سازد: «تعداد مجموع‌ قواي‌ فعلي‌ هندوستان‌ بالغ‌ بر 000/204 نفر مي‌باشد. ميان‌ اين‌ عده‌ تقريباً‌ شش‌هزار نفر انگليسي‌ وجود دارد كه‌ صاحب منصبان‌ قشوني‌ و تمام‌ هوانورداني‌ كه‌ تعداد آن‌ها بالغ‌ بر 1874 نفر مي‌باشد، جزء آن‌هاست. بقية‌ قشون‌ از افراد هندي‌ تشكيل‌ يافته‌ و در ميان‌ اين‌ عدة‌ كثير، فقط‌ معدودي‌ به‌ درجة‌ صاحب‌منصبي‌ رسيده‌اند. حق‌ دخالت‌ در امور هوايي‌ و قورخانه، از هنديها سلب‌ شده‌ است. فقط‌ 70 درصد افراد قشون‌ از آن‌ها تشكيل‌ مي‌گردد. دولت‌ بريتانيا اهالي‌ هندوستان‌ را فاقد لياقت‌ عقلاني‌ در نظر دنيا قلمداد كرده‌ است، ولي‌ حاضر نيست‌ همين‌ اشخاص‌ نالايق‌ را رها سازد و آزاد بگذارد تا خودشان‌ فنون‌ جنگ‌ و كشتار را آموخته‌ و به‌ كمال‌ رسانند.
مصارفِ‌ نگاه‌ داشتن‌ اين‌ قشون، كه‌ موظف‌ است‌ به‌ ياري‌ گلوله‌ و سرنيزه، طوق‌ بندگي‌ را به‌ گردن‌ وطن‌ و هم‌وطنان‌ خود بيندازد، از جيب‌ خود اهالي‌ بيرون‌ مي‌آيد. پولي‌ كه‌ در سال‌ 1926 به‌ مصرف‌ نگاهداري‌ اين‌ قشون‌ رسيد، معادل‌ 660/735/200 دلار بود. اگر اين‌ مبلغ‌ را به‌ نسبت‌ ميان‌ اهالي‌ هندوستان‌ تقسيم‌ نماييم، خواهيم‌ ديد هر يك‌ از افراد اين‌ ملت، خواه‌ مرد خواه‌ زن‌ و خواه‌ طفل، 3 درصد عوايد خانوادگي‌ خود را فقط‌ براي‌ نگاهداري‌ اين‌ قشون‌ به‌ دولت‌ پرداخته‌ است. در هر جا كه‌ قشون‌ هند مجبور شود براي‌ حفظ‌ منافع‌ دولت‌ انگليس‌ جانفشاني‌ كند، خواه‌ در افغانستان‌ يا برمه، خواه‌ در بين‌ النهرين‌ يا فرانسه‌ (دولت‌ انگليس‌ مختار است‌ قشون‌ هند را به‌ هر جا بخواهد اعزام‌ دارد)، مخارج‌ آن‌ از خزانة‌ امپراتوري‌ انگليس،‌ كه‌ جنگ‌ و خونريزي‌ براي‌ بسط‌ اقتدار آن‌ است،‌ بيرون‌ نمي‌آيد. در هر جاي‌ دنيا كه‌ قشون‌ هند، براي‌ حفظ‌ منافع‌ دولت‌ بريتانيا با بذل‌ جان‌ خود دفاع‌ نمايد، مصارف‌ جنگ‌ تا دينار آخر از عوايد داخلي‌ هندوستان‌ تحصيل‌ مي‌شود... در ايام‌ جنگ‌ عمومي‌ [ اول]، هندوستان‌ مجبور شد براي‌ ياري‌ و كمك‌ به‌ متحدين‌ مبلغ‌ 000/050/500 دلار و براي‌ پرداخت‌ قرضه‌هاي‌ جنگ‌ 000/000/950 دلار از جيب‌ خود خرج‌ كند، 000/800/2 نفر از فرزندان‌ خود را به‌ ميدان‌هاي‌ جنگ‌ اعزام‌ داشت‌ كه‌ براي‌ حفظ‌ منافع‌ امپراتوري‌ بريتانيا بكشند و كشته‌ شوند، 000/400 نفر كارگر براي‌ اجراي‌ امور فرستاد. در سال‌ 1722 [كذا] تقريباً‌ 64 درصد مجموع‌ عوايد هندوستان‌ براي‌ اين‌ قشون‌ برادركشي‌ به‌ مصرف‌ رسيد. هندي‌ها مجبور بودند به‌ قتل‌ عام‌ برادران‌ هندي‌ خود بپردازند تا اينكه‌ برمه، طوق‌ بندگي‌ بريتانيا را به‌ گردن‌ بيندازد. مجبور بودند در راه‌ يك‌ امپراتوري‌ جان‌ شيرين‌ خود را فدا كنند تا... در اثر مظالم‌ آن‌ در هر سال‌ بيش‌ از 000/000/1 نفر هندي‌ از گرسنگي‌ تلف‌ شود.
هيچ‌ قشوني‌ در تمام‌ دنيا اين‌ مقدار از عوايد عمومي‌ مملكت‌ را به‌ مصرف‌ نمي‌رساند و تلف‌ نمي‌كند. در سال‌ 1926 نايب‌‌السلطنه، تصميم‌ دولت‌ را مبني‌ بر ايجاد "بحرية‌ شاهنشاهي‌ هند" اعلام‌ داشت. در ضمن‌ اعلامية‌ خود، تصديق‌ كرده‌ بود كه‌ اين‌ بحريه‌ بايد به‌ هر يك‌ از نقاط‌ امپراتوري‌ كه‌ پارلمان‌ انگليس‌ معين‌ نمايد برود و تمام‌ مخارج‌ آن‌ از خزانة‌ هندوستان‌ پرداخته‌ مي‌شود.»[6]
نگراني‌ و اندوه‌ اديب‌ از آتش‌افروزي‌هاي‌ انگلستان‌ در جنگ‌ جهانگير، از جمله، ريشه‌ در اين‌ امر داشت‌ كه‌ سوخت‌ ماشين‌ جنگي‌ لندن، از ذخاير و منابع‌ غارت‌‌شدة‌ ممالك‌ شرقي‌ تأمين‌ مي‌گشت‌ و بدنة‌ ارتش‌ وي‌ نيز ــ در ستيز با متحدين‌ ــ انبوه‌ انسان‌هايي‌ بودند كه‌ آن‌ قدرت‌ استعماري‌ از ديار مشرق‌ (به‌ويژه‌ هندوستان) استخدام‌ و استثمار كرده‌ و به‌ عرصة‌ جنگي‌ پوچ‌ و سَبُعانه‌ كشانده‌ بود. و بدينسان، همچون‌ هميشه، رنج‌ و شكنج، از آنِ‌ استعمارزده، و ادعا و تفاخر از آنِ‌ لردان‌ مستعمره‌‌چي‌ بود. (د/ ص 20). چنان‌كه‌ از كلنل‌ لورنس‌ انگليسي‌ ــ طر‌اح‌ اصلي‌ نقشة‌ ايجاد شورش‌ در سرزمين‌هاي‌ عربي‌ بر ضد دولت‌ عثماني، و از صحنه‌‌گردانان‌ مهم‌ حملة‌ مشترك‌ اعراب‌ تجزيه‌‌طلب‌ و نيروهاي‌ انگليسي‌ به‌ خطوط‌ ارتباطي‌ و مراكز نظامي اين‌ دولت‌ ــ نقل‌ شده‌ كه‌ بعد از پايان‌ جنگ‌ مباهات‌كنان‌ مي‌گفته‌ است: «من‌ افتخار دارم‌ كه‌ نگذاشتم‌ در هيچ‌ يك‌ از سي صحنة‌ نبردي‌ كه‌ وارد آن‌ شدم، خون‌ يك‌ فرد انگليسي‌ بر زمين‌ بريزد. زيرا در نظر من، همة‌ مناطقي‌ كه‌ بر اثر اين‌ جنگ‌ به‌ دست‌ ما آمد ارزش‌ مرگ‌ يك‌ نفر انگليسي‌ را نداشت»![7] به‌ قول‌ اديب:
نگه‌ كن‌ بر اين‌ خصم‌ شاه‌ بلند
كه‌ افكند هر سو به‌ حيلت‌ كمند
چنان‌ بُد كه‌ از بهر خاكي‌ بَدَست[8]
كه‌ آيد مر او را ز جايي‌ به‌ دست‌
اگر خون‌ اين‌ بي‌گناهان‌ هزار
شود ريخته‌ از يمين‌ و يسار
نبودش‌ از اين‌ كار پرهيز هيچ‌
نبيني‌ چنين‌ فتنه‌انگيز هيچ‌ (ق/ ص 189)
مشاهدة‌ اين‌ گونه‌ حق