مبارزه زبانی

قسمت اول
 


شعار، ترنم شعور اجتماعی مردمی است که با بینش، هدفداری و آرمانگرایی، در راه سعادت قوم خویش می کوشند. از این رو، هر ملت هوشمند و فرزانه ای، راه و هدفی دارد که هویت آن جامعه است. پس هویت جامعه، هم سود و زیان جامعه را از دیدگاه مردم، برجسته و درخشان می کند و هم شعور و حیات جامعه، بر پایه آن دوام می یابد.
خاستگاه شعارها شعور جمعی است. شعار، اصرار و تأکید مردم و افراد جامعه بر ارزش ها و اهدافی است که متضمن منافع ملی آنهاست. مردم می کوشند تا در شعارهایشان قدرت و عزم خود را در حفظ منافع و دفع زیانها، از جامعه خویش متجلی نمایند. بر این اساس، محتوا و مفاد شعارها دو گونه است: یا اعلام و تأکید بر منافع یا اصرار و عزم بر دفع زیان ها.
مقدمه
این مقاله، کنکاشی برای یافتن پاسخ این پرسش است که آیا شعار «مرگ بر آمریکا» به نفع یا به زیان ماست؟ آیا با توجه به اوضاع جهانی و بین المللی، بهتر نیست که به جای شعارهای تند، از دوستی و رابطه سخن بگوییم یا دست کم اگر رابطه به نفع ما نیست، سر میز مذاکره نرویم، اما چنین شعارهایی هم ندهیم تا تنش ها افزایش نیافته، استکبار جهانی تهدیدات خود را علیه ما عملی نکند؟
روش این پژوهش، توصیفی و پدیدارشناسانه است، زیرا اگر استکبار آمریکایی به خوبی توصیف شود، ضرورت مبارزه با آن به همه اشکال، چه علمی، چه سیاسی و حتی زبانی آشکار می گردد.
 




آمریکا
برای یافتن پاسخ این پرسش لازم است مقصود از آمریکا تبیین شود. آیا منظور از آمریکا مردم این کشور است؛ مردمی که زیر زنجیرهای امپراطوری خبری و رسانه ای استکباری، تاب برآوردن فریادی را ندارند؟ یا منظور از آمریکا، سیاستهایی است که از سوی حکومت و دولت آمریکا در دنیا اعمال می شود؛ دولتی که روح استکباری و خوی فرعونی آن بر کشورهای بسیاری سایه انداخته است؟
درباره روح آمریکایی نمی توان محدوده و قلمرویی برای پژوهش تعیین کرد. روح استکباری آمریکا تنها در کالبد دولت و حکومت آمریکا دمیده نشده است، بلکه بسیاری از مؤسسات اقتصادی، شبکه های مخفی و آشکار سیاسی، مراکز فرهنگی و پژوهشی خصوصی و بین المللی، حتی با عنوان خیریه، و بخش عمده ای از مطبوعات و رسانه های جهانی، به منظور پیشبرد اندیشه و اراده آمریکا در کار و حرکت هستند.
برای روشن شدن این که آیا شعار دادن علیه آمریکا لازم است یا خیر، اندیشه و اراده استکباری آمریکا را در شاخصه های سیاسی، اقتصاد و فرهنگی مطالعه می کنیم.

شعاری برآمده از تجربه های بسیار
مردم ایران سالهاست که خوی استکباری آمریکا را تجربه کرده اند و «مرگ بر آمریکا» همواره از جانشان می جوشد. خاطرات تلخی از آمریکا در حافظه تاریخی مردم ما به یادگار مانده است؛ کودتای 28 مرداد، فعالیت های جاسوسی(1) سفارت آمریکا، هواپیمای مسافربری و... تنها چشمه هایی بودند که شعور ظلم ستیزی مردم از آنها جوشید و به رود خروشنده و با عظمت «مرگ بر آمریکا» فزونی بخشید. (باشد که روزی این سیل خروشان، همه ظلم ها را فرو شوید و از ریشه برکند!
دو عامل، موجب تداوم این شعار شده است: نخست، روح ظلم ستیزی مردم ایران که نیروی ایجاد انقلابی عظیم را داشت و دیگر، رسوایی آمریکا در اینکه نشان داد مظهر بیداد و فرعونیت است و از هیچ تجاوز، جنایت و خیانتی برای شکستن عمود خیمه استقلال و به قفس درآوردن آزادی این ملت فروگذار نمی کند. این دو عامل، همچون دو بال پر توان، شعار «مرگ بر آمریکا» را در سپهر شعور تاریخی مردم ایران به اوج رسانید.

استکبار آمریکا ضد استقلال و منافع ملتها
دلیل مخالفت آمریکا با استقلال و آزادی ایران این است که این استقلال، منافع سلطه طلبانه را رد جهان به خطر می اندازد. پروفسور آمریکایی پ. رامازانی توضیح می دهد که «ایران از نظر ایالات متحده آمریکا، به مثابه حلقه دوم استراتژی در سیستم دولتهای خاور نزدیک و میانه است. ایران بیشتر از همه، دولتی قوی در تمام خلیج فارس است».(2)
دخالت های آمریکا در ایران، از کودتای 28 مرداد آغاز شد و بهترین طعمه مورد طمع آمریکا، نفت ایران بود. البته منافع آمریکا در ایران تنها نفت نبود، بلکه ایران با تولید بالای نفت و پولی که از فروش آن به دست می آورد، بازار خوبی برای کالاهای مصرفی آمریکایی بود: «از سال 1960 تا 1974، یعنی در مدت 14 سال، حجم صادرات ایالات متحده به ایران بیش از 10 برابر افزایش یافت.»(3)
سلطه جویی آمریکا تنها در برابر ایران نیست، بلکه نمونه های مشابه بسیاری در جهان دارد و این اراده سلطه جو و تسخیرگر، همه جا پنجه خود را نمایان ساخته است: تهاجم اقتصادی به تایوان(4)، ایجاد بحران در مکزیک(5) و آرژانتین، اجرای سیاست دامپینگ(6) در کره جنوبی(7)، تحمیل برنامه های تعدیل اقتصادی در جهان سوم که موجب ویرانی اقتصادی آنها گردید ـ برای نمونه در سال 1991 هند را به زانو درآوردـ(8) طراحی و اجرای کودتای پینوشه در شیلی و سپس فساد اقتصادی در آن کشور(9) و نمونه های دیگر که «بیو» در کتاب «پیروزی سیاه» به خوبی به آن اشاره کرده است و نمونه های جدیدتر، چون جنگ در افغانستان و افزایش تولید خشخاش و مواد مخدر یا جنگ در عراق و غارت نفت این کشور.
این همه تجاوز و برتری طلبی و افساد، نه از منطقه ای جغرافیایی در غرب عالم به نام آمریکاست و نه از مردم آن دیار که گاه، خود قربانیان آن هستند(10)، بلکه این ظلم ها و فسادها از اندیشه و اراده فاسدی است که تمام امکانات آن کشور را در خدمت خویش گرفته است. با تعبیری پدیدار شناسانه، آمریکا شیطانی است در دولت ها و ساختارهای بین المللی موجود ماهیت خود را در آن کشور نمایانده است.

ماهیت استکباری آمریکا
آمریکا، اراده ای معطوف به قدرت است. اراده ای در طلب قدرت نامشروع و سلطه گرانه، اندیشه ای که تنها منافع خود را می بیند و خواستی که فقط سود و مصلحت خویش را می جوید و در بهای مصلحت و منفعت خود از هیچ اقدامی رو گردان نیست. حق در نظر او آن است که بر اعمال قدرت خویش بیفزاید و اساسا ملاک عدالت در اندیشه آمریکایی، «منفعت من» است.
تجاوز، خیانت و قلدری آمریکا، تنها در برابر ایران نیست، بلکه او در همه دنیا همین روش و خواهش را دارد. او می خواهد همه چیز را صاحب شود و بر همه حکم براند و هر چیز را آنطور که می خواهد تعریف کند و شکل دهد. هم قدرت را می خواهد، هم ثروت را و هم قصد تسخیر دانش و فرهنگ و باورهای مردم جهان را دارد.
بعضی پژوهشها نشان می دهد، کمیته ای سیصد نفره، حکومت آمریکا و سایر مراکز و نهادها و دولتهایی را که در راستای اندیشه آمریکایی فعال هستند، زیر تدبیر خود دارند(11)؛ گروهی که نزد آنها اقتصاد، سیاست، فرهنگ، دانش و جنگ، جملگی به یک چیز تبدیل می شود و ماهیتی استکباری می یابد. دانشی که جنگ تمدنها و قتل عام مردم بی دفاع را مشروع می سازد، نظریاتی که در قلمرو رشد اقتصادی، کشورهای همانند فیلیپین، مکزیک و آرژانتین را طعمه آمریکا می سازد، سیاست هایی که امثال کره جنوبی را به ورطه سقوط می راند، تنها به جرم موفقیتهای اقتصادی و این همان استکباری است که هشت سال جنگ را برای مردم ایران به ارمغان آورد.

استکبار اقتصادی
شرکت های چند ملیتی، عضوی از پیکره آمریکا محسوب می شوند و بر اساس اندیشه و اراده استکباری پیش می روند. شرکت های چند ملیتی، کارخانه ها و مراکز صنعتی و تولیدی هستند که شعبه های آن در همه دنیا پراکنده است و به ظاهر، نه آمریکایی هستند، نه آلمانی و نه ژاپنی.
شارل لون سون می نویسد:
«گسترش چند ملیتی ها.... همه چیز را در محل تهدید قرار می دهد. کالاهای ساخته شده در ژاپن در واقع به دست شاخه های ژاپنی «تراست»(12)های آمریکایی ساخته می شود. هجوم به بازار آمریکا به وسیله نیویورک از طریق توکیو رهبری می شود. دشمن [و رقیب [کارگران آمریکایی نه کارگران ژاپنی و نه دولت ژاپن، بلکه سرمایه آمریکاست که هیچ چیزش جز ریشه و نام آمریکایی نیست.»
«بسیاری از تراست های آمریکایی، فعالیتهای خود را یکسره به خارج منتقل کرده اند. تمامی دستگاه های عکس برداری که در ایالات متحده به فروش می رسد، در خارج ساخته شده است... اگر به صنایع پیشرفته نظر افکنید، تصدیق خواهید کرد که یک مشت شرکت که بیشتر به صورت کنسرسیوم یا مجتمع به هم پیوسته اند، بر جهان مستولی شده اند».
اگر می پندارید این غولها، چاقو به دست، برای افزایش سهم خویش در بازار جهانی با هم می جنگند، از اشتباه به در آیید. بی تردید در موارد و در مناسبت هایی، بازار رقابت هنوز گرم است، اما در میان شرکتهای جا افتاده، گرایش به سوی جنگ نیست، بلکه به سوی توافق(کارتل)(13) است. تبانی به سبک جنتلمن هاست و همیاری با هدف تحکیم شالوده های استیلا و راه بندی بر نو رسیدگان.
مورد لاستیک سازی را در نظر بگیرید، شاید برایتان گفته باشند که «میشلین» در آمریکای شمالی با دردسرهایی روبروست، زیرا می خواهد در این نیم قاره کارخانه های بزرگ بر پا کند. بی تردید از این گفته نتیجه می گیرید که جنگ میان غولهای لاستیک سازی «انلپ ـ پیرلی»، «گودرپیچ»، «فایرستون» و «گودیر» آتشین است. اما ناگهان کشف می کنید، که دانلپ در بسیاری از کشورها به حساب «گودیر» لاستیک تولید می کند، «میشلین» و «دانلپ» در قلب مجتمع های معاملاتی، دست به یکی هستند و منتهای شرارت اینکه یک کارخانه ایرلندی که به حساب یک شرکت آمریکایی لاستیک می سازد، متعلق به شرکت اتریشی «سمپریت» است که زیر نظر شرکت فرانسوی ـ بلژیکی «کلبر ـ کولومب» قرار دارد و شرکت اخیر، زیر نظر شرکت فرانسوی میشلین کار می کند که کرسی آن در «بال» سوئیس است.
باری، وقتی با شما از نبرد غولها سخن می گویند، لبخند بزنید. «غولهای واقعی با یکدیگر نمی جنگند». در این کار خطرهاست. مناقشه های آن به شیوه مسالمت آمیز، دور یک قالی سبز حل و فصل می شود. بدینسان که «شل» در 25 و استاندار اویل آو نیو جرسی «اسو» در 35 مجتمع معاملاتی با دیگر شرکتهای نفتی شریکند».
«تصویر غریبی که از این داده ها به دست می آید، تصویر یک «الیگارشی» (حکومت مُتنفذان) جهانی است که از چند صد شرکت بزرگ تشکیل می شود. مدیران این شرکتها که به زودی، مدیران روسی هم بر آن ها افزوده خواهند شد، از مدارس واحد و از محیط اجتماعی واحدی برآمده اند و عقاید یکسانی را ابراز می دارند و هدف واحدی را با وسائل واحدی تعقیب می کنند».(14)
یکی از عوامل مهم توسعه چند ملیتی ها، اجرای نظریه مراحل رشد بود که «والت ویتمن روستو» طرح کرد و از سوی بانک جهانی به سیاستمداران ملل در حال توسعه تحمیل شد.(15) اینجا یکی از همان مواردی است که به وضوح، یکی شدن سیاست، فرهنگ، دانش و اقتصاد در ماهیتی استکباری پدیدار می گردد.
این توضیحات بدان معنا نیست که جهانی شدن، مطلقا شرّ است، بلکه اگر قرار باشد در این فرایند، تمامی صنایع، تکنولوژی و منافع، به گروه اقلیتی تعلق بگیرد و آنها با شیوه های هنری و ابزار رسانه ای، اقتصادی مصرفی ایجاد کنند. از سوی دیگر، با هر نیرنگی بکوشند تا پیدا شدن هر رقیبی را در نطفه خفه کنند و به بهای گرسنگی، بیماری، فقر و جنگ، روز به روز فربه تر شوند، این صورت از جهانی شدن در واقع جهان خواری و ظهور روح خود خواه و استکباری در عرصه اقتصاد است.
در این شکل از جهانی شدن، تولید به جهان سوم منتقل می شود، اما نه برای اینکه آنها به نان و نوایی برسند، بلکه به منظور تسلط بر نیروی انسانی و منابع طبیعی آنها. از این رو حاصل این جهانی شدن، سود بیشتر سرمایه داران جهانی و بحران محیط زیست در کشورهای در حال توسعه است از این رو که نمونه های آن در کاستاریکا، غنا و فیلیپین(16)، تجربه شده است.
جهانی شدن زیباست، آنگاه که صحنه گردانان آن، اهل تقوا و انسانیت باشند و همه انسان ها از رشد و رفاه و آسایش سهمی ببرند.

نقش جنگ افروزی در استیلای اقتصادی
گزارش شارل لون سون، زوایای شرافتمندانه تر فعالیت های اقتصادی حکومت پنهان منتفذان را نمایان می سازد. هولناک ترین فرازهای این تراژدی نشان می دهد که کاخ های ثروت و صنعت بر خون شناور است. مقدمه ای کوتاه، همه چیز را روشن می کند: اگر جنگ باشد، خرید اسلحه به هر قیمتی از نان شب ضروری تر است.
برای رسیدن به ثروت و سروری در جهان، باید تحریک، تهدید، ناامنی و حتی جنگ به راه انداخت و بعد، با کلّی ناز و منّت و با قیمت گزاف، به فروش اسلحه پرداخت. برای نمونه، در اواسط دهه 1960 که درآمد حاصل از فروش نفت در عربستان روزبه روز افزایش می یافت و این ثروت باید به آمریکا می رسید، بهترین راه، فروش اسلحه بود. البته رونق بازار اسلحه به بهانه ای کوچک نیاز داشت و آن هم خیلی مشکل نبود. مصر از طریق یمن، عربستان را تهدید کرد و در پی آن، نخستین قرارداد بزرگ اسلحه میان عربستان و آمریکایی ها و انگلیسی ها امضا شد.(17)
شاید یکی از علل طمع محمدرضا شاه در خرید سلاح، تسلیح عربستان بود. تا جایی که در سال 1973، خرید دو میلیارد دلار اسلحه را از آمریکا تقاضا کرد.(18) طبق گزارش آژانس کنترل تسلیحات و خلع سلاح نیز کشورهای خاورمیانه در سالهای 1977 تا 1987، 3/165 میلیارد دلار خرید اسلحه داشتند.
از اوایل دهه 1960 تاکنون، قاره افریقا شاهد بروز صد فقره کودتاهای نظامی بسیاری بود که حاصل آن، گرمی بازار سلاح است. حتی پول آذوقه ای که برای مردم گرسنه اتیوپی از سراسر جهان جمع آوری شد، به مردم گرسنه و بیمار تعلق نگرفت، بلکه صرف خرید اسلحه برای جنگ با اریتره شد.
اقتصاد آمریکا به حدود صد میلیارد دلاری که همه ساله از فروش سلاح، به دست می آورد،(19) کاملاً متکی است.

استکبار سیاسی
استکبار سیاسی به معنای نفوذ لجام گسیخته گروه خاصی در عرصه بین المللی است؛ نفوذی که می کوشد، انسان ها و امکانات جهان را در راستای اهداف و منافع خود و با برنامه هایی مناسب، سازماندهی و رهبری نماید.
مدیریت استکبار سیاسی آمریکا که به سایر ابعاد سلطه گری آن پوشش می دهد، بر عهده شورای روابط خارجی است. این شورا اولین بیانیه رسمی خود را در سال 1922 صادر و بر این موضوع تأکید کرد: «شورای روابط خارجی در نظر دارد، یک مباحثه مستمر را در مورد جنبه های بین المللی مسائل سیاسی و اقتصادی و مالی آمریکا ترتیب دهد... شورا عبارت از گروهی از افراد است که دست اندر کار ترویج دانش در زمینه روابط بین المللی به ویژه توسعه یک سیاست خارجی به دقت تنظیم شده برای آمریکا هستند».(20)
یکی از اعضای هیأت مدیره شورا ایسایابومن (Isaiah Bowman) بود که ریاست کمیته تحقیق را در بیشتر سالهای دهه 1920 تا 1930 به عهده داشت. وی محدوده جغرافیایی منافع امریکا را منطقه ای از آن سوی مدار قطب شمال به طرف جنوب تا ساموا و از شرق تا غرب از چین تا فیلیپین و لیبریا تعریف کرد.(21)
این شورا پس از جنگ جهانی دوم، نهادها و سازمانهای جهانی برای نظم را طراحی و راه اندازی نمود و سازمان ملل، بانک جهانی و صندوق بین المللی پول، حاصل فعالیت های آن بود.
شورای روابط خارجی تا اوایل دهه 1970 رو به رشد رفت و سیاستهای خارجی آمریکا را طراحی نمود. از مهم ترین فعالیتهای آن در این سالها، ارائه خدمات مشاوره ای و اجرایی به شرکت های سرمایه ای ایالات متحده بود. بیش از 50 درصد اعضای شورا، همواره مدیران سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و.... رسانه ها و مطبوعات آمریکا بوده اند. شورای روابط خارجی که با هزینه سرمایه دارانی هم چون خانواده راکفلر اداره می شود، در گزارش سالانه 1974، گام های آغازین برنامه ای را برداشت که امروزه با عنوان جهانی سازی، همه را سرگرم کرده و گویا ضرورتی خود پیش آمده است.
شورا برای این منظور، تشکیلات سازمانی تمام وقت و مفصلی با عنوان «طرح دهه هشتاد» را سامان داد. در پی این طرح، به ابتکار کلاوز شوآب (Klaus schwab)، هر ساله در اواخر ژانویه و اوایل فوریه، در دهکده داووس (Davos) سوئیس، اجلاسی در راستای تحقق اهداف جهانی سازی برگزار گردید. این اجلاس، به قول نویسنده روزنامه گاردین «پر هزینه ترین و انحصاری ترین تعطیلات دنیا است که طی آن و در یک ملاقات سالانه، سیاست اقتصادی جهان تعیین می شود».(22)
معمولاً مشخص نمی شود که پشت پرده این اجلاس چه می گذرد، اما «آنچه از داووس به بیرون درز کرد، رفرم اقتصادی ژاپن و کره جنوبی، حرکات جدید برای صلح خاورمیانه، نحوه تضمین وام های ایران و آینده پس اندازهای یهودی های دوره هیتلر در بانکهای سوئیس بود».(23). اما آنچه مسلم است هدف اصلی، تسلط بر تصمیمات سیاست گذاران جهان است. طرح رهبران آینده جهان که در سال 1992 با اهتمام و توجه بسیار راه اندازی شد، دلیلی بر این راهبرد اساسی است.
«مأموریت رهبران آینده جهان این است که شبکه ای جهانی از افرادی تشکیل دهند تا در مقابل چالش های رهبری پیشرفت های اقتصادی و اجتماعی، حمایت متقابل و پویایی از یکدیگر بنمایند.
رهبران آینده جهان افراد کمتر از 45 سال هستند که با توجه به مشاغل خود، قدرتمند، متنفذ و مسئول اند و توان و کارایی بالفعل آنها جنبه جهانی دارد».(24)
حاصل این سیاستهای سلطه طلبانه و سودجویانه، به یغما رفتن کره زمین و افزایش شکاف فقیر و غنی (در کشورها) و فاصله شمال و جنوب (در عرصه بین المللی) است. «با وضع قوانین اجتماعی در قرارداد تجارت جهانی، از سهیم شدن کشورهای فقیر در رفاه جلوگیری می شود».(25)


قسمت دوم و پایانی
 

نقش جنگ در استکبار سیاسی
جنگ افروزی، تنها سلطه اقتصادی را در پی ندارد. آن که ابزار حفظ زندگی در دست اوست، نحوه زندگی را تعیین می کند. از بارزترین پیامدهای به دست داشتن بازار سلاح، سلطه سیاسی و توان دخالت در تصمیم گیری های داخلی کشورهای وابسته نظامی است.
وقتی کشورهایی چون کویت، عربستان و ژاپن در امور نظامی به آمریکا وابسته اند، چندان غریب نیست که در راستای سیاست های این کشور حرکت می کنند.
تسلط و سیطره حکومت پنهان منتفذان ـ که آمریکا را آلت دست خود قرار داده اند ـ در سیاست، جدا از سلطه اقتصادی آنها نیست. همین گروه پنهان و پرنفوذ هستند که تصمیم می گیرند، چه کسی در آمریکا رئیس جمهور شود، سازمان ملل به چه اموری توجه کند و چه مسائلی را مهمل گذارد یا بانک جهانی به چه کشورهایی و با چه شروطی وام پرداخت کند. خون سرخ مظلومان گوشه و کنار جهان به دامن ناپاک آنها می ریزد که در مجالس شیطانی شان وقایع جهان را مقدّر می سازند و رقم می زنند. چندان عجیب نیست که مسئولین نظامی ایالات متحده، به اجماع، از وقوع اغتشاشات در ایران، پیش از رخ دادن آن خبر می دهند. آنها می کوشند در هر فرصتی منافع نامشروع خویش را به دایه ظلم بسپارند و برایشان مهم نیست که چه بلایی سر فلسطینی ها می آید، یا جوان های ایرانی پرپر شوند یا مردم افغانستان و عراق در فجیع ترین شرایط به سر برند. هر فاجعه ای که در راستای منافعشان باشد، زیباست؛ حتی اجازه می دهند برج های ساختمان تجارت جهانی بر سر مردم آمریکا خراب شود تا آخورشان آباد گردد. سیاست کلی آنها این است:
هدف: زر
وسیله: زور و تزویر

روح استکباری در علم و فرهنگ
آمریکا دقیقا راه و روشی را که در عرصه اقتصاد و سیاست پیش گرفته، در میدان علم و تحقیق دنبال می کند. جیره خواران دانشمندی! که اجیر سرمایه داران و اسیر سرمایه داری هستند، برای مشروعیت بخشیدن به روند توسعه نظام سلطه در جهان می کوشند. نظریات و تئوری هایی که در کارگاه های تولید دانش دنیوی پرداخته می شود و با ترفندهای تبلیغاتی به سبک اقتصاد مصرفی در مراکز علمی جهان شایع شده، بر سر زبانها می افتد(26)، همگی بیانگر جایگاه تزویر، دورویی و ریا در سیاست های سلطه طلبانه آمریکاست.
بنیادهای فرهنگی کارنگی، راکفلر و فورد و مؤسسات وابسته ای چون صندوق پیشبرد آموزش، مرکز مطالعات عالی علوم رفتاری، شورای بین المللی توسعه آموزش، شورای پژوهش های علوم اجتماعی، آموزش و امور جهانی، کمیته خارجی شورای آموزشی آمریکا و...، همگی در راستای توسعه سلطه خارجی آمریکا تلاش می کنند و با شورای سیاست خارجی ایالات متحده، رابطه ای تنگاتنگ دارند.(27) روند کار آنها به طور خلاصه این است که از سویی دانش تسلط و راهکارهای عملی را می یابند و در اختیار سیاستمداران قرار می دهند و از سوی دیگر، مبانی نظری و زیربنای مشروعیت علمی برای سلطه گری آنها را تدوین و ترویج می نمایند.(28)
فعالیت های هر بنیاد، مکمل فعالیت سایر بنیادهاست و در رقابت با یک دیگر عمل نمی کنند. آنتونیوگرامشی در نظریه سلطه فرهنگی نشان داده بود که چگونه طبقات حاکم جامعه، حاکمیت خود را از طریق کنترل باورها و فرهنگ، تداوم می بخشند. «بنیادهای عمده، همگام با نهادهای رسمی حکومتی و سازمانهای اداره کننده کمک های چند جانبه، از سال 1945 به بعد، فعالیت هایی اساسی در اشاعه باورهایی معیّن، در میان کشورهای در حال توسعه آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین مبادرت ورزیده اند تا از این راه، حمایت آنان را از اهداف سیاست خارجی ایالات متحده تضمین کند».(29) اینها در حالی است که سخنگویان بنیادها همواره بر ماهیت نوع دوستانه مؤسسات خود تأکید کرده، در همان حال، هر اتهامی را رد کرده اند؛ چنان که گویا هدف اصلی شان، پیشبرد اهداف سلطه گرانه آمریکا در صحنه جهانی نیست.
این همان شیطان بزرگ و ام الفساد روزگار ماست؛ دجّالی که یک پا در این سو و پای دیگر را در آن سو نهاده و همه را به دنبال خود می کشد و سلطه گری اش تا درونی ترین لایه های اندیشه و روان انسانها نفوذ و رسوخ یافته است. دکتر جان کولمن با پژوهشهایی درباره مؤسسه فرهنگی «تاویستاک» و باشگاه روم، با دهها نهاد فرهنگی که زیرمجموعه آنهاست، نشان داده است که چگونه برنامه های جنگ روانی، موسیقی های راک و پاپ و...، سایر مظاهر هنرِ مبتذل و مواد مخدر و غیره در میان مردم جهان ترویج و اجرا می شود.
به طور کلی، دانشهایی که در مراکز علمی وابسته به سرمایه داری تولید می شود و ماهیت استکباری است، به دو دسته تقسیم می شود: یکی دانشهای سلطه پذیری، یعنی علومی که فراگیری آنها مردم را به تن دادن و انقیاد در برابر نظام سلطه وا می دارد و دیگر، دانش سلطه گری که راهکارهای تحقق اهداف استکباری و نحوه تسلط بر مردم را به سلطه گران می دهد.

دانشهای سلطه پذیری
اساس دانشهای سلطه پذیری بر دو محور شکل می گیرد؛ نخست، تقسیم بندی هایی که ارزشهای سرمایه دار و کشورهای سرمایه دار و قدرتمند را که در اختیار الیگارشی پنهان جهانی است، از سایر کشورها با فرهنگ و نظامهای سیاسی متفاوت جدا می کند. دوم، شیوه ها و راه هایی که برای رسیدن به ارزشهای سرمایه داری و شکل دادن نظام اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بر اساس آن رقم می زند.
از گونه اول، تقسیمهای بسیاری که با عناوین توسعه یافته و توسعه نیافته، محور و پیرامون، شمال و جنوب، جهان اول و جهان سوم، صنعتی و غیرصنعتی و... انجام می شود و علوم اجتماعی، سیاسی، اقتصاد و مفاهیمی را پیرامون خود می سازد. برای نمونه، استفاده یک قدرت بزرگ سرمایه داری و توسعه یافته از زور و نیروی نظامی و تهدید برای منافع غیرقانونی و جهانی «دیپلماسی زور و فشار نامیده می شود»، اما همین عمل در راستای اهداف و منافع قانونی و ملی، تروریسم نام می گیرد.(30)
از گونه دوم، راهکارهایی که برای رشد و توسعه به ما معرفی می کنند، از قبیل سیاست درهای باز، اقتصاد سرمایه گذاری برای حرکت توسعه، آزادی مطبوعات (هرج و مرج رسانه ای)، تساهل و تسامح سیاسی و فرهنگ پذیرش ارزشهای سرمایه داری، برقراری نظام سیاسی بر اساس دموکراسی غربی و رعایت حقوق بشر، به معنای فاصله گرفتن نظام فقهی و حقوقی اسلامی و...؛ در حالی که اسلام، گذر از حیات طبیعی به حیات طیبه را اساس توسعه و پیشرفت انسان معرفی می کند و توسعه معرفتی و معنوی را مهمترین زمینه ساز و علت توسعه و شکوفایی در سایر حوزه های حیات بشری می داند.
معمولاً این دانشها برای سلطه پذیران ساخته می شود؛ به این معنا که به آنها عرضه گردد و به سوی تمدن رو به زوال لیبرال دموکراسی بکشد. در نشر و گسترش این علوم، دقیقا از سبک اقتصاد مصرفی استفاده می شود.
اقتصاد مصرفی جهان بر سه پایه است: تولید کالاهای کم عمر، محصولات جدید و نوبه نو و ایجاد مدهای تازه و تبلیغات برای ایجاد نیاز کاذب در قلمرو دانش.
نظریاتی که برای توجیه و ترویج سرمایه داری تولید می کنند، اساسا نمی تواند عمری طولانی داشته باشد، زیرا با واقعیت انسان و حقایق حیات انسانی هماهنگ نیست. اما ایجاد نظریات تازه به تازه، این فایده را برای آنها دارد که فرصت تفکر را می گیرد و فراگیرندگان را در دوری بی پایان از تصورات، به چرخشی سرسام آور وادار می کند.
تبلیغ نظریات از طریق نشریات علمی، دایرة المعارفهای جهانی، سمینارها و همایشها و بزرگ کردن شخصیت صاحبان نظریات، زمینه های مق